آپارات بله روبیکا ایتا


نسابه

روایت برف و راوی

 

هُو َالمُصَوِّر نُون وَالقَلَمِ وَ ما یَسطُروُن 

راوی اندر برف و سرما ، نرم و خوش خوابیده بود

از زمانی که زمان ، او را زِ ما دزدیده بود

برف اما ، بر خلافِ خصلتِ دیرینه‌اش

بهرِ فرزند وطن ، یک مادرِ فهمیده بود

آنچنان او را در آغوشش گرفته گرم گرم

گویی آن سرو چمان را ، نیک خود زاییده بود 

ابر ِ سرما ریزِ کردستان زعشقش سرخ فام

هان تو گویی از ازل ، گرما ز او باریده بود

الغرض آن نوگل ِ سیمین خطِ مشکین نگار

از زمانی دور در گهواره‌اش ، خُسبیده بود

کاغذی در دستهایش ، نامه‌ای پر رمز و راز

همچنان جام جهان بینی که خوش رخشیده بود

چامه‌ای از عشق بازیهای او در جَیبِ یار

رشحه‌ای مشحون زِ الطافی که حق ، بخشیده بود

چشمِ حَق بین‌ش ، روایت میکند بس داستان

راستانی که ترازوی زمان ، سنجیده بود

آنچه هُو در جام جم می‌سُفت ، ما در خواب نیز

خود نمیدیدیم اما ، اوُ در آن خُم دیده بود

عهد در دستش چنان محکم تنیده ، گوییا

مالکی از زهر کین ، آن سان به خود پیچیده بود

تا نگردد فاش سِرِّ حق برای گرگها

از پی قیسِ مُسَهَّر ، رقعه را پوشیده بود

در بِحارِ وحشیِ موّاجِ کوهستانِ غرب

کام او انگار اما ، از عطش خشکیده بود !

نرگسِ مستش همی دل می‌سِتانْد از رود ، لیک

بعدِ سَقّایِ حَرم ، از آب ، او رنجیده بود

این پس از آن بود کو در آن غریبستانِ غَرب

سالها بهرِ وصالش ، بی امان جنگیده بود

نوبت دیدار ، وَه ، خوش خفت بر خاک دَرَش

شد عبارت آنچه در رویا ، مکرّر دیده بود

حتم از شوق وصالش ، لحظۀ هیجایِ عِشق

شمِ او بر مرگ ، از اعماق جان ، خندیده بود 

این مُسَدَّس وصفِ حالِ برف و راوی شد از آنک

برف از آن وقت ، یارِ مادرِ غمدیده بود

این حکایت‌ها نه هر آن ، دیده می‌شاید شدن

از برایِ رؤیتش ، گردون بسی چرخیده بود

قرنها باید که ساقی ، پرده‌ای رنگین کِشَد

گونه‌ای آن سان که از صبح ازل ، خود چیده بود

عصرها باید که این دوّارِ گردون خوش زَنَد

سورِنایی را که نای‌اش ، یک سرِ بُبریده بود !!

عُمرها باید که زاید مادر گیتی چنان

نسلهایی را که عشق از شورشان ، شوریده بود

 "حامد" این شرح مُنظّم چون به خون دَر می‌نوشت

بیت‌ها در عمق جانش ، از تَپِش تَفتیده بود !

 تقدیم به شهید آقا سید حسن ، مجاهد عارف و رزمنده همچنان باشندۀ لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

 تقدیم به همه سپیدجامگان ارتفاعات کردستان و غرب

 تقدیم به همه شهیدانی که در اوج گمنامی طی خفقان دوران ستمشاهی در میدان ژاله تهران ، به خاک و خون غلتیدند

شعر :سیّد حامد نسابه  هفدهم شهریور 1401 

با نگاهی به روایت سردار حسین کاجی–"کتاب خاطرات ماندگار"(خاطرات دفاع مقدس ) صفحه:194-192

 

مطالب مرتبط

رخ نما ای بُتُ هرآنچه بُد از یاد ببر
رخ نما ای بُتُ هرآنچه بُد از یاد ببر
غزل سروده شده توسط سید حامد نسابه
روایت برف و راوی
روایت برف و راوی
راوی اندر برف و سرما ، نرم و خوش خوابیده بود از زمانی که زمان ، او را زِ ما دزدیده بود برف اما ، بر خلافِ خصلتِ دیرینه‌اش
نعیم خوان خاوند
نعیم خوان خاوند
تقدیم به گُرد ِ مردستان ایران ، #شهید #ذبیح‌_الله‌_اسفندی (اقلید)
 در وصف مرحوم حاج شیخ عبدالعزیز قاضی‌زاده امام جمعه محبوب اِوز
در وصف مرحوم حاج شیخ عبدالعزیز قاضی‌زاده امام جمعه محبوب اِوز
مرحوم حاج شیخ عبدالعزیز قاضی‌زاده امام جمعه محبوب اِوز ، از جمله منادیان وحدت شیعه و سنی و از خیل رهبران طریقت تقریب
جنین
جنین
با نگاهی به شعر مرحوم علامه اقبال لاهوری : ای جوانان عجم...
انگاره
انگاره
ساقی زِ مِی نگارها چون لالِه می‌کشید عصری که عشق بر فلق انگاره می‌کشید گوئی که در افق ، بر آن نی‌های داغدار بس پرفروغ مِهرها با ژاله می‌کشید